سلام، به خانهٔ افکار کاغذی خوش آمدید.🌷
درِ خانهٔ کاغذیِ من همیشه به روی مهمانهایش باز است.♥︎
درِ خانهٔ کاغذیِ من همیشه به روی مهمانهایش باز است.♥︎
مشکل ما مردم این است که گمان میکنیم برای ما ناجیای وجود دارد.
درحالی که هیچکس، جز خودِ ما، نیست.
سلام، سلام.
بازی دیشب حوصلهام رو سر برد واقعاً، ولی اشکالی نداره.
بازی بود دیگه، امّا...
آرژانتین باخت.
مسی هم رفت.
فقط اونجا که یهسری از مجریها با امید میگن:
《شاید این آخرین حضور مسی در جام جهانی باشه!》
اسپانیاییها خوب بازی کردن و حقشون بود.
تبریک به اونایی که طرفدار اسپانیا بودن.
وقتی تیمی که دوست داری میبره ویا گل میزنه، خیلی حس خوبیه.
من به لطف مسی فقط یبار تجربش کردم.
(من تازه فوتبالی شدم و فقط پنج تا بازی دیدم.)
بازم تجربهش میکنم.
امیدوارم شما هم تجربه کنید.
خدانگهدار... مسی ، رونالدو و نیمار.🤍⚽️
سلام.
از دست خودم خیلی ناراحتم.
بیشتر از اینکه نمیتونم از دست خودم عصبی و کلافه باشم، ناراحتم.
همش خودم رو بابت گذشتهها سرزنش میکنم و هیچ کمکی نمیکنه.
دیونه شدم از بس سر خودم غر زدم.
خیلی دوست داشتم از اون آدمهایی میبودم که توی هر شرایطی به خودشون اعتماد میکردن.
حتی امیدوارم که در آینده باشم.
نمیشه گفت آدم مورد اعتمادی نیستم، چون هستم.
پس میشه به آدم با اعتمادبهنفس تبدیل شم.
فعلاً که بعضی وقتها به خودم یه آزارهایی میرسونم، خودم ازش تعجب میکنم چون اصلاً نیاز نیست اینطوری خودم رو اذیت کنم.
اگه بخوام وضعیتم رو تشبیه کنم...
مثل آبیام که میخونه سنگ رو سوراخ کنه، امّا خودش باور نداره.
مثل همیشه سلام.
این روزها اتفاقهایی افتاد که باعث شد فکر کنم به این دنیا تعلق ندارم.
انگار که یه فرشته من رو همینطوری از دستش رها کرده و به این دنیا سپرده.
خب شاید هرگز نظرم درباره این موضوع تغییر نکنه.
من هیچوقت به این دنیا و آدمها تعلق نداشتم.
روی آسمانها معلق بودم که یهو وجودم رو روی زمین حس کردم.
بازم این زمین لعنتی!
روی زمین خیلی خوب نبود.
تقریباً هر اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد.
وقتی فکر میکردی:《بدتر از این دیگه نمیشه》، شد.
دوتا فوتبال بیشتر نگاه نکرده بودم و هر تیمی که توی فوتبال دوست داشتم ببره، باخت.
پرتغالیهای احمق.
نروژیهای احمقتر از اون که از پرتغال درس عبرت نگرفتن.
بازی آخر منتظر یه برد بودم...
شانس منه، تازه فوتبالی شدم.
دیگه ناامید شده بودم که یهو دوباره پاهام رو روی هوا احساس کردم و یه صدایی شنیدم که متعلق به من و بابا بود...
گُــــــــــــــل!
دو تا گُل شیرین از جنگجویان آرژانتین.
آرژانتین برد.
امتحان امروز رو خوب دادم و دیگه دلیل برای خوشحالی ندارم.
این خوشحالی، بعد از این چند ماه اتفاقات بد و این چند روز حس افتضاح، بدک نبود.
امّا فرشتهها هنوز به من بدهکارند.
شاید چیز بعدی که بتونه خیلی خوشحالم کنه، پیدا کردن سوال همیشگیم باشه...
《من کیم؟》
.
.
.
نمیدونم.
فقط میدونم هجده ساله که جوابی دریافت نکردم.
همین، خدانگهدار.
،
امروز چیزی به ذهنم نرسید بنویسم.
پس فیلم معرفی میکنم.
اگه انجمن شاعران مرده رو دیده باشید، حتماً از ویل هانتینگ نابغه هم خوشتون میاد.
The good Will Huntin●
درباره یه پسر فقیره که در واقعیت نابغهای در لباس یک نظافتچی هست.
اگه انجمن شاعران مرده رو ندید، اشکالی نداره...
دوتاش رو ببینید.

سلام.
من این روزها یه حسی دارم که تا این حد تجربهاش نکرده بودم.
همیشه روزهایی برای من بودن که چیزی اونطور که باید اتفاق نمیافته.
روز های خیلی کمی برای من وجود دارن که درست پیش بره.
وقتهای خیلی کمی اتفاق میافته من خوشحال باشم ولی این روزها همه چیز بدتره.
احساس میکنم انگار این دنیا مال من نیست.
این کنکور مال من نیست.
این مسیر مال من نیست امّا دارم طیاش میکنم.
انگار خدا داره به من میفهمونه که تمام اون چیزهایی که به خاطرش زندگی میکنم و میجنگم برای من نیستن.
مشکل اصلی اینه که جا زدن هم مال من نیست.
من نمیتونم از این مسیر جا بزنم.
اونقدر خستم که نمیتونم درست تشخیص بدم که الان دقیقاً دارم چیکار میکنم.
احساس میکنم خدا میخواد فقط سر راه من مانع بزاره و من همینطوری هم به خاطر وضعیت مالی خانوادم باید نسبت به بقیه بیشتر تلاش کنم.
بعد خدا کار رو برام از قبل هم سختتر میکنه.
پس هر چقدر که تلاش میکنم همونی هستم که بود، نه بیشتر؛ بلکه حتی گاهی کمتر.
من دوست ندارم همه چیز رو به خدا بچسبونم ولی این همه درد...
من خودم که دوست ندارم درد بکشم.
نمیدونم، هیچی نمیدونم.
فقط میدونم این انصاف نیست.
این قبول نیست.
حداقل یکخورده کمکم کن.
سلام و وقتبخیر.🌻
من امروز از کشتارگاه رفتم و برگشتم!
اگه بدونی جلسه امتحان چقدر گرم بود... تازه کولر هم نداشتن.
بگذریم.
👉🏻این تصویر رو میبینی.
اگه زودتر میدیدمش بیشتر سالِ تحصیلی رو با خیال راحت دینی میخوندم.
جالب اینجاست که این کشف بزرگ رو حتی معلمها هم نمیدونستن؛ وگرنه حتماً بهمون میگفتن.
معلمهای دینی رو میشناسید دیگه؟!
احتمالاً به این نتیجه میرسیدند که چه کتاب پیشرفتهای رو توی دستشون دارن!
ماشالله عجب تکنولوژیای.
البته ما یه معلم دینیِ جون داشتیم تا سال پیش که بیشتر به معلم هنر میخورد تا دینی.
به هر حال دیگه دینی تموم شد.
خداروشکر.
راستش این روز هاخیلی دلم گرفته، ولی فرصت نمیکنم دربارهش حرف بزنم.
توی صفحههای دینی دنبال یه جواب بودم؛ دنبال چیزی که اتفاقهای این روزهای من رو برام توضیح بدیم.
هیچی پیدا نکردم...
یا شاید من خوب نگشتم.
خدانگهدار.
ببین نسیم جون...
میدونم که همه تمرکزشان رو مثل تو از دست دادن.
همه منتظر تعطیل شدن امتحانها هستن.
ولی یادت باشه؛ پیشرفت تو توی نادیده گرفتن و تلاش کردنه.
پس تو به جای اینکه اجازه بدی حواسپرتی و انتظار زمان باارزشت رو ازت بگیره، به درس خوندن ادامه بده.
وگرنه بد پشیمون میشی ها!
اگرم کسی هست که مثل من فردا امتحان داره، امیدوارم بخونه و متمرکز بمونه.
با سپاس از خودم.
خدانگهدار تا فردا.♥︎
سلام، یه سوال:
امکان داره《انجمن شاعران مرده》رو ندیده باشی؟!
برو ببین!
اللللللللان.
بعداً یادت میره.
پاشو نبینم اینجا باشی.
کچل میکنم اگه دوست نداشتی.
بای.

سلام و وقتبخیر🌻
الان مشغول دینی خوندنم و دارم صفحاتش رو یکییکی ورق میزنم.
برای آروزهای شیرینتون ممنونم.♥︎
امیدوارم شما هم همیشه موفق باشید.
اومدم یه پیش بینی کنم و برم:
پسفردا که من کل کتاب رو تموم کردم و نمونه سوالها رو حل کردم...
آخر شب خبر میاد امتحان فردا کنسله شده.
ببین کی بهت گفتم!
اون موقع نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت:|
این کتاب باعث شد خیلیها لابهلای صفحاتش، خودشون رو پیدا کنن.
احساس میکنی روی کاغذهای کتاب زندگی میکنی!
دلت میخواد شخصیتهای توی اون کاغذها رو بغل کنی و با گریه بهشون بگی:
《منم همینطور...》
هر چه داشت، کتاب خرید.
پدر پرسید:
《دنبال چه میگردی؟》
گفت:
《دنبال خودم:)》
●سمفونی مردگان | عباس معروفی
سلام و وقت بخیر.
قرار بود دیگه طولانی ننویسم ولی یه اتفاقی افتاده!
چه اتفاقی؟
مهمون داریم.
تا قبل از اینکه مهمون داشته باشیم، مشکلم این بود که کجا درس بخونم؟!
از وقتی که تخت عضوی از خونه ما شده اتاق من بیستوچهار ساعته اشغاله.
مامان در طول روز چهار ساعت میخوابه!
به جان تو.
تازه آخرش معتقده که اصلا نداشتیم، بخوابه.
بابا که استاد خوابیدنهای زیر خط ثانیهست!
بگی فوت...وسط ف خوابش برده.
با کتابام اسباب کشی میکنم میام هال خونه، بعد دوباره اسباب کشی میکنم میام اتاقم.
درس میخونم یه ربع استراحت میکنم...
در اتاق باز میشه خواهر فسقلی وارد میشه.
بهش میگی برو بیرون، مامان میگه خب تو که درس نمیخونی بیستوچهار ساعته نمیشه که اتاق در اختیار تو باشه!
بعد بابام میره منبر که آره من یه دوست داشتم سال کنکور خودش رو توی اتاق زندانی کرده بود.
خدااااااااااا!
حالا که فقط چهار روز تا امتحانهای نهایم مونده...
ما مهمون داریم.
من با سروصدا مشکلی ندارم چون دارم توی یه خانواده پر از سروصدا زندگی میکنم ولی مهمونهایی که مشرف شدن ، اصلاً...
ولش کن.
فقط واقعا دلم میخواد گریه کنم.
شما حساب بکن، من حتی قبل از تخت هم این داستان رو داشتم.
خانواده من از هیچ تفریح خودشون نگذشتن.
به علاوه اینکه ما یه خانواده پنج نفری هستیم که دو تا اتاق بیشتر نداریم.
یکی از این اتاقها اونقدر سرده که شوفاژ حریفش نمیشه و مجبوریم توی پاییز و زمستان درش رو ببندیم.
من مدام بین این دوتا اتاق درحال کوچ کردن بودم.
وضعیتم به عنوان یه کنکوری، مثل《با یه دست صدتا هندونه بردار》میمونه!
خدانگهدار.
ممکن
از ناممکن میپرسد:
《خانهات کجاست؟》
پاسخ میآید:
《در رویای یک ناتوان》
●رابیندرانات تاگور

به نظر من...
«تشخیص آدمهای بد از خوب کار راحتیه؛ فقط این ماییم که خودمونو گول میزنیم.»
عکس پایین رو نگاه کن.
دختر داره به یه طرف دیگه نگاه میکنه، درصورتی که حقیقت درست روبهروش ایستاده.

توی کتاب《قلعه حیوانات》یک جمله هست که میگه:
《همه حیوانات باهم برابرند، امّا بعضی برابرترند.》
●جورج اورول

سلام و وقتبخیر.🪷
از بین چالش شش روزه که انجام دادم، اینها رو به ترتیب بیشتر دوست داشتم:
1️⃣. رایحه دلتنگی
2️⃣. بانو صدایم کن، جناب.
3️⃣. گفتوگوی کاغذیِ ما
4️⃣. جمعیت یک مهمانیست با نقابهای بالماسکه.
5️⃣. تیکتیکِ طلایی
6️⃣. سوالهایی که بیجواب ماندند.
سلام.🌻
توی این شش روز خانه کاغذی من پر از مهمون و نوشتههای جدید بود.
این شش روز مقدمهای بود برای یک خداحافظیِ موقت.
امتحانهای ترم که باید خیلی قبلتر از اینها تموم میشدن، قراره تازه شروع بشن.
خانه کاغذی همچنان سر جاش میمونه. فقط صاحبخونه، یه مدت کمتر چراغش رو روشن میکنه.
هر وقت چراغ خونه روشن بشه و درهاش باز باشه، قراره چیزهای کوچولویی منتشر کنم.
یک کاغذِ فکری
یک سوال
یک نقل قول
یک معرفی
یک عکس
و یک موسیقی
دَر خونه کاغذی من همیشه به روی مهمونهاش بازه تا روزی که به خونه برگردم.
تا اون روز...خداحافظ مهمانهای کاغذی من.🤍
سلام.🤗
امروز آخرین روز چالشه و موضوع اینه:
یک سوال بیجواب.
خب نمیدونم چون تمام سوالها جواب دارن؛ فقط بعضی جوابها رو هنوز پیدا نکردیم.
به دو دلیل:
شخص مقابل نمیخواد جواب بده.
شخص مقابل جوابی نداره که بده چون با سوال شما به این پی برده که درباره اون موضوع اشتباه میکرده.
فکر کنم، خدا جزو دسته اوّله ولی دلیلش با آدمها فرق میکنه.
اینطور فکر نمیکنی؟
آدمها نمیخوان بیشتر از این فضولی کنی یا حوصلهت رو دیگه ندارن.
خدا میخواد خودت جواب سوالت رو پیدا کنی.
اینجاست که دیگه باید بگردی و پیدا کنی و توی این مسیر حتماً باید به این جمله معتقد باشی:
《جوینده، یابندهست.》
اگه یه عالمه سوال بیجواب داری، دلیلش اینه که خودت جواب رو پیدا نکردی.
منم یه سوال بیجواب دارم.
شاید همه دارن!
مال من اینه:
《آیا اینکه من به این دنیا اومدم، دلیل خاصی داره؟!》
اگه جواب خدا به آیت سوال؛ 《نه》 باشه...
خب، یقیناً سوالهای بیجواب زیاد دیگهای پیش میاد.
خب برای اینکه من بگردم و جواب این سوال رو پیدا کنم، چندتا گزینه دارم.
گزینه اوّل: خودم رو به یه جوابی قانع کنم.
گزینه دوم: بگردم و یه دلیلی پیدا کنم که احتمالاً یک سال دیگه یادم نمیاد، چی بود.
گزینه سه: صبر و تلاش کنم.
گزینه آخر انتخاب خوبیه ولی سختترین!
دلیلش اینه که اگر خدا جوابش به سوال من 《نه》 بوده باشه، من خودم زندگیم رو معنادار کردم.
خب حالا نوبت شماست.
سوال بیجواب شما چیه؟
آیا قراره بگردی دنبال جوابش؟
چالش 6: یک سوال بیجواب. ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
ممنونم که در این چند روز، مهمون خونه کاغذی من بودید.♥️
امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه.🌹🌈
تا بعد خداحافظ.🙃
سلام و وقت بخیر.❤️
فردا چالش ما به پایان میرسه.
امروز قراره فقط و فقط یک سوال بپرسم.
سوالی که اگه میتونستم از همه آدمهای دنیا بپرسم.
سعی کردم برای جواب این سوال از خانوادم کمک بگیرم.
مامان گفت: 《مراقب سلامتیتون هستید؟》
به سوالی که من میخوام بپرسم مربوط نیست ولی سوالی که مامان بپرسید، اهمیت زیادی داره.
مامان مراقب سلامتیِ خودش نبود.
لطفاً اگه میخواین، براش دعا کنید.
چه قلبتون سفیده و چه سیاه.
بریم سراغ سوال من...
سوالی که من میخوام بپرسم رو همه جوابش رو میدونن ولی اگه مجبورشون کنی جواب بدن، خیلی از اونا رو به دروغ گفتن، تشویقشون کردی!
سوال اینه:
《آیا واقعا کسی هستی که تظاهر میکنی؟》
اگر جواب که به مردم میدی با حقیقت یکی باشه.
باید اعتراف کنم که این واقعاً قابل ستایش هست حتی اگر آدمی که هستی، به اصطلاح بد باشه.
آدم بد بودن خیلی بهتر از دورو بودنه.
حداقل من اینطور فکر میکنم.
دشمنِ صادق آنقدرها هم برای شما خطرناک نیست؛ اما دوستِ دروغگو چرا.
همین!
خدانگهدار.
چالش 5: اگر میتوانستم یک سوال از همه بپرسم. ⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️☆
ممنون از خوندن صفحه کاغذیِ من.🧡
امیدوارم لذت برده باشید.🫶🏻🌞
سلام به همگی.🤗
توی این بخش از چالش امروز قراره شما گفتوگوی من و خونه کاغذیم رو بخونید.
(_)خونه کاغذی (+)من
_سلام.
+سلام، خوبی؟
_بستگی به تو داره!
امروز میخوای روی دیوارم چی بنویسی؟
+نمیدونم.
متاسفانه خیلی ناراحتم.
_چیز جدیدی نیست که ناراحتی.
این دفعه چرا؟
+نمیخوام دربارهش بنویسم.
_باشه.
+ببینم، تو سوالی نداری؟
بیا این دفعه درباره تو حرف بزنیم.
_چرا، دارم.
دلیل وجود من چی؟
+این همون سؤالیه که همیشه از خدا میپرسم.
_خب من خونه کاغذیِ توام و تو خالق منی.
+درسته.
دلیلش اینه که احساس میکنم، غیر از تو هیچکس رو ندارم که تا این حد به افکار من نزدیک باشه و همشون رو نگه داره.
من میتونم هر چیزی روی تو بنویسم حتی چیزایی که نمیتونم به هیچکس بگم.
_پس، خدا چی؟
+خدا میبینه، میشنوه و میدونه ولی جواب نمیده.
_مگه من جواب میدم؟
+من مجبورت میکنم که جواب بدی.
تازه اگر هم جواب ندی، نوشتن روی تو کمکم میکنه.
_چرا ناراحتیت رو نمینویسی تا کمکت کنم؟
+چون زیاد مهم نیست و نوشتن فایدهای نداره، فقط دیوارت رو سیاه میکنه.
چیزی که باید فراموشش کنم.
خداحافظ تا بعد، دوست من:)
_فعلاً.
چالش 4: یک گفتوگوی خیالی ⭐️⭐️⭐️⭐️☆☆
ممنون که گفتوگوی کاغذی من و خونه کاغذیم رو خوندید.🕯📜
امیدوارم در ادامه این چالش با من همراه باشید.💜🪻
فقط دو روز دیگه مونده.🙃
وقتبخیر.
توی چالش امروز قراره درباره《یک کلمه فارسی که دوستش دارم》بنویسم.
راستش خودم هیچ ایدهای نداشتم که بیشتر از چه کلمهای خوشم میاد.
پس رفتم پیش هوش مصنوعی و خواستم چندتا کلمه فارسی برام رو کنه و قرار شد از بین ناز و نجوا یکی رو انتخاب کنم.
خب شروع کردم نوشتن که یه کلمه رو بهخاطر آوردم.
《بانو》
یکی از بچههای کلاسمون اینطوری صدام میکرد؛ نسیم بانو.
این کلمه رو نمیشه با خشم به کار برد!
کلمات فقط یهسری واژه نیستن.
اونا بار دارن و به لحن شما بستگی دارن.
کلمهای هست که بهش افتخار میکنم ولی از لحنش متنفرم.
اتفاقاً مترادف کلمه بانو هست!
《زن》
از خود کلمه بدم نمیاد، بهش افتخار میکنم.
از باری که بهش دادن، بدم میاد!
اینکه تو خیلی از فیلمها و روی زبون خیلی از آدم با لحن توهینآمیز به کار گرفته میشه.
های، زن.
حیف که زنی.
از دست تو زن.
تو روحت زن.
ما زنیم، نمیتونیم!
با وجود اینکه زن بود، تونست!
چرا واقعا نباید بتونیم؟!
چی فکر میکنی پیش خودت؟!
ایکاش همه ما آدمهای فارسی زبان از کلمه خانم و آقا برای احترام و بانو و جناب برای زیبایی استفاده میکردیم.
کلمه زنومرد هم میسپردیم دست دکترها، کتاب زیست و اعضای بدن.
و امّا کلمهای که واقعا ازش متنفرم و معتقدم باید از روی کره زمین برداشته بشه، کلمه《ضعیفه》ست.
من ندیدم بانویی از این کلمه استفاده کرده باشه.
این کلمه اصلاً برازنده نیست چون کلمه ضعیف، یه کلمهست که برای توصیف شخصیت فردی به کار میره و نه شخصیت خانمها.
شخصیت که آقا یا خانم نیست که روسری سرش باشه یا ریش و سیبل دربیاره!
در آخر بانو یک کلمه مقدس و دوست داشتنی هست.
جناب هم همینطور، پس:
《بانو صدام کن، جناب.》
چالش 3: یککلمهفارسیکهدوستشدارم. ⭐️⭐️⭐️☆☆☆
من قراره به مدت 6 روز که حالا سه روزش مونده، چالش انجام بدم.👑
امیدوارم خوشتون بیاد و با من همراه باشید.💝
توی چالش امروز میخوام دربارهٔ «ساعت» بنویسم.
قبلش میخوام تصویری از ساعت اتاقم بهتون بدم. یه لحظه چشمهاتون رو ببندید و تصورش کنید. حتی میتونید ساعت خونهٔ خودتون رو تصور کنید.
ساعت من نوید از یک جمله معروف میده:
《وقت طلاست!》
ساعت کاملاً طلایی من، با دوازده عدد مشکی روی صفحهٔ طلایی، مدام تیکتاک میکنه.
تصورش کردی؟
خوبه!
تنها چیزی که شاید فکر کنی از ساعت طبق میل توئه، همین صدای تیکتاکشه. چون با صدای توی سرت هماهنگ میشه.
میتونی وادارش کنی باهات حرف بزنه.
سَ(تیک).لام(تاک).خو(تیک).بی(تاک).
اما بعد از اون، دیگه نمیتونی ساعت رو وادار کنی چیز بیشتری بهت بگه. چون تا وقتی داری فکر میکنی، ساعت ده تا تیکتاک ازت جلوتر رفته.
انگار عقربههاش دونده هستن؛ مسابقه شروع شده و باید هرچه سریعتر حرکت کنن تا دوباره به نقطهٔ شروع خودشون برگردند.
عمر ما آدمهای فانی انگار دست سه عقربهست: ثانیهشمار، دقیقهشمار، و ساعتشمار.
اگر موجودی افسانهای بودیم، وقت تلف کردن شاید اصلاً معنی نداشت.
موقع امتحانهای ترم، صدای تیکتاک بیشتر از هر چیزی روی اعصابم میره و تمرکزم رو میگیره.
صبحها با استرس بیدار میشم و اولین چیزی که نگاه میکنم، ساعته.
فقط برای جواب دادن به یک سؤال:
«میخوای با ادامهٔ این زندگیِ کوتاه چیکار کنی؟»
بعد از رختخواب بلند میشم و هر روز جوابم یکیه:
«نمیدونم.»
چالش 2: یک شیء معمولی در اتاق. ⭐️⭐️☆☆☆☆
ممنون که تا این بخش از چالش با من همراه بودید.⏰️💙
امیدوارم دوست داشته باشید.🦋
سلام🤗
توی چالش امروز باید از《یک بوی فراموش نشدنی》 بنویسم.
راستش باید به این اشاره کنم که بوها چقدر فراموش شدنی هستن!
چون وقتی داشتم سعی میکردم طبق عادت موضوع متن رو بنویسم، متوجه شدم که من هیچ خاطرهای رو با بوش ثبت نکردم.
حیف شد.
قرار راجعبه بوهایی بخونید که یا زیاد دربارشون حرف زده میشه یا اصلاً حرفی زده نمیشه.
نگران نباشید قرار نیست شلوغش کنم و کمیته حمایت از حقوق بوها راه بندازم!
یه سری بوها هستن که امکان نداره از کنارشون همینطوری رد شد.
بوهایی مثل بوی دود غذا، خاک بارانخورده، صفحات نو کتاب و... که همه دوستش دارن.
البته بوهایی مثل بوی بنزین و لاک که سلیقهای هست.(من که دوست دارم.)
بوهایی هم هستن که ازشون متنفریم که یا همه بدشون میاد یا همون [سلیقهای] هستن.
با این دو دسته بوها کاری نداریم.
میخوام بیشتر به دسته سوم بوها برسم، همون دستهای که دربارهشون توجه نمیکنیم و یا راجعبهشون صحبت نمیکنیم.
من به شخصه خیلی بهشون توجه میکنم.
بوهایی که به آدمها نزدیک هست چون بوی خودشون و هوای اطرافشونه.
بدون عطر یا عودی!
بوی لباس های تمیز و نو یا کثیف و کهنهشون.
چیزی که فقط باعشق میتونی توی اونا استشمام کنید.
هر آدمی که درِ خونهش رو به روی شما باز میکنه، بوی فضای خونهش رو برای شما به اشتراک میزاره!
با وجود اینکه خودش برخلاف شما نمیتونه، موقع مهماننوازی کردن، اون بو رو حس کنه درصورتی که این بو برای اون شخص اهمیت بیشتری داره!
وقتی توی خونههاتون نشستین، نمیتونید این بو رو تشخیص بدید و تفاوتش رو با خونههایی که توش بودید، تشخیص بدید چون این بوها استثنا هستن!
《فقط وقتی خودشون رو به شما نشون میدن که دلتنگ باشید.》
البته بوی غذاهای آشپزخانه، عطرها یا عود هم جزو بوهایی هستن که وقتی توی خونهای، حسشون میکنی، امّا هیچکدوم به پای بوی دلتنگی نمیرسن.
وقتی به یه مسافرت دور از خونهتون رفتید و حالا برگشتید، حسش میکنید.
هیچی خونه خود آدم نمیشه!
متاسفانه این بوها توصیف کردنی نیستن و نمیشه تفاوت خونه همسایه بقلی با مادر بزرگ مهربون رو مشخص کرد، چون کلمات انسان برای بوهای این چنینی مثل رنگها اسم گذاری نشده.
امّا میتونم اطمینان بدم که باهم متفاوت هستن.
کسی نمیتونه توصیف کنه من چه بویی میدم!
این ناراحتم میکنه چون ما آدمها همیشه با خودمون همراهیم و دلتنگ خودمون نمیشین که بوی خودمون رو حس کنیم.
بازم نمیشه منکر شد، این یه ویژگی خوب این نوع بوهاست.
چونکه این بوها، بوهای گذرایی هستن که چیزهای همیشگی رو به ما یادآوری میکنن.
چیزهایی که برخلاف خودمون همیشه کنارمون نمیمونن.
درست حدس زدی؛ چیزهای فراموش نشدنی.
دوستداشتن
دلبستگی
خونه
خانواده
هرچی که مثل یه چیز فراموش نشدنی دوسش داری.
به این میگن؛ خاطرههایی که با بوها ثبت میشن!
چالش 1: یک بوی فراموش نشدنی. ⭐️☆☆☆☆☆
ممنون که خوندید.🌱
امیدوارم توی چالشهای بعدی هم همراهم باشید.
خداحافظ💚
سلام و وقتبخیر.
از اونجایی که خیلی وقته که میلی به نوشتن ندارم، یه چالش تدارک دیدم که اشتهام رو باز کنه!
قراره به مدت 6 روز نوشتههای با موضوعهای جدول، منتشر کنم.
یک بوی فراموش نشدنی | یک شیء معمولی در اتاق |
|---|---|
| یک کلمه فارسی که دوستش دارم | یک گفتوگوی خیالی |
اگر میتوانستم یک سوال از همه آدمها بپرسم | یک سوال بیجواب |
چالش از فردا شروع میشه.🙃
سلام.
احساس میکنم با زبان فارسی بیگانهام!
احساس میکنم با خانواده و مردم وطنم ناآشنام.
از کودکی متفاوت بودم.
میگفتن در کودکی انرژی تمام نشدنی داشتم و نمیتونستن من رو یک جا نشسته نگه دارن ولی در عوض کاملاً خاموش بودم!
ساکت و بیصدا.
نمیتونستم چیزهای توی سرم رو بیان کنم چون وقتی اینکار رو میکردم یه سری جوابهای تکراری میگرفتم:
چی؟!
نمیشنوم.
متوجه نمیشم.
نفهمیدم.
نمیدونم.
آها!
این آخری از روی دلسوزی و ترحمه که بیشتر از همه عذاب آوره.
این جواب یعنی تو فکر کن من فهمیدم!
الان مثال بچگیم هستم.
کسی نمیفهمه چی میگم و حتی بدتر؛ کسی نمیفهمه چرا این کارها رو میکنم.
《این کارها》یعنی:
محبت کردن.
معقول رفتار کردن.
درست عمل کردن.
فداکاری حتی!
فقط عین یه گاو فکر میکنن دارم حقشون رو میخورم!
البته جای تعجب نداره چون انجام این رفتارها از جانب اونها مساوی با کلاه برداری!
این جای دلشکستگی داره برای اینکه حتی اگه اونا با من خوب رفتار میکنن برای اینه که از شَرَم راحت شن.
نکته جالب اینه که منم میخوام از شَر اونا خلاص شم!
منتها این رو از روی رفتار انسان دوستانه نشون نمیدم.
البته که نمیتونم از دستشون خلاص شم!
برای این کار باید دختری میبودم که فارسی صحبت نمیکرد و یه هویت دیگری داشت.
انگار که شاید زبان دیگه،من رو به آدمها بیشتر پیوند میداد.
توی خانواده من(معمولاً برادرم)یه دیو دوسرم!
توی جامه یه گاو مهربون که برای سوءاستفاده مردم اولین و بهترین گزینهست و وقتی میفهمن که از این خبرها نیست و بنده گاو تشریف ندارم، به گزینه دیو دوسر تغییر عقیده داده و با انتخاب جمله:
《پس اونقدرا هم آدم خوبی نیستی》
خود را از عمل زشتی که مرتکب شدن، تبرئه میکنند.
اصلاً نمیدونن خوب چی هست.
به جای اینکه من طلب کار باشم، اونا طلب کارن!
و همه اینها باعث میشه یک سوال دوباره و دوباره توی ذهنم جوانه بزنه:
《نکنه مشکل از منه؟》