فرشتهها به من بدهکارند.
مثل همیشه سلام.
این روزها اتفاقهایی افتاد که باعث شد فکر کنم به این دنیا تعلق ندارم.
انگار که یه فرشته من رو همینطوری از دستش رها کرده و به این دنیا سپرده.
خب شاید هرگز نظرم درباره این موضوع تغییر نکنه.
من هیچوقت به این دنیا و آدمها تعلق نداشتم.
روی آسمانها معلق بودم که یهو وجودم رو روی زمین حس کردم.
بازم این زمین لعنتی!
روی زمین خیلی خوب نبود.
تقریباً هر اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد.
وقتی فکر میکردی:《بدتر از این دیگه نمیشه》، شد.
دوتا فوتبال بیشتر نگاه نکرده بودم و هر تیمی که توی فوتبال دوست داشتم ببره، باخت.
پرتغالیهای احمق.
نروژیهای احمقتر از اون که از پرتغال درس عبرت نگرفتن.
بازی آخر منتظر یه برد بودم...
شانس منه، تازه فوتبالی شدم.
دیگه ناامید شده بودم که یهو دوباره پاهام رو روی هوا احساس کردم و یه صدایی شنیدم که متعلق به من و بابا بود...
گُــــــــــــــل!
دو تا گُل شیرین از جنگجویان آرژانتین.
آرژانتین برد.
امتحان امروز رو خوب دادم و دیگه دلیل برای خوشحالی ندارم.
این خوشحالی، بعد از این چند ماه اتفاقات بد و این چند روز حس افتضاح، بدک نبود.
امّا فرشتهها هنوز به من بدهکارند.
شاید چیز بعدی که بتونه خیلی خوشحالم کنه، پیدا کردن سوال همیشگیم باشه...
《من کیم؟》
.
.
.
نمیدونم.
فقط میدونم هجده ساله که جوابی دریافت نکردم.
همین، خدانگهدار.
،