اسم کتابخانه🗿

راستی دلم میخواد برای کتابخونه اسم بزارم.

باید اسمش و چی بزارم؟🤔

باید روش فکر کنم.

شاید کتابخونه دزد دریایی یا کتابخونه دزد😏آخه کتابخونه شکل دزدای دریایی.

میز و کتابخونه یکیه و آخرین قفسه اش عکس یه دزد دریایی یه چشمه و جلوی میزش یه نقشه گنج داره و قفسه کنارش هم عکس یه کشتی دزد دریایی داخل بطریه.

یاااااافتم!

اسمش رو میزارم کاپیتان جک اسپارو😂​​​​​​​

اسم کتابخانه🗿

راستی دلم میخواد برای کتابخونه اسم بزارم.

به نظرتون چه اسمی براش بزارم؟

باید روش فکر کنم.

📚کتابخانه📚

سلام.

دو روز پیش ما اتاقمون عوض کردیم و من کتاب های بابام رو از کتابخونه ام خالی کردم.

الان کتاب خونه ام میشه گفت کاملا خالیه و من می‌خوام با کتاب هایی که خواهم داشت پرش کنم.

خیلی براش ذوق دارم ولی خانوادم ذوقم رو کور می‌کنن.

بابام خودش کتاب دوسته نمیدونم چرا زورش میاد من رد دو دقیقه ببره کتاب فروشی برگرده. تنبل خان یا مامانم خییییلی خسیسه پول نمیده.

البته قربون‌شونم برم من که توقعی ندارم.

یه کار پیدا کردم تا با پولش کتاب بخرم.

یه کار تو خونه ای که هر موقع وقت داشته باشم میرم سراغش. مهم نیست چقدر پول میگیرم بالاخره 200تومانی میشه که برای خود خودمه و پول 2تا کتاب 150 صفحه‌ای میشه که یا یه کتاب 200و خورده‌ای و تازه میشه پس‌اندازش کنم و یه کتاب 500 صفحه ای بگیرم.

فقط این کار چند تا ایراد داره اینکه حقوقم رو باید مامان بابام بهم بدن😒بعد مامان خانم میره خرجش میکنه میگه برای خودت خرجش کردم😐به هر حال من یکی دیگه کوتاه نمیام گفته باشم‌، پول منه براش کار کردم.

شاید سوال پیش بیاد کار چی؟ یه سایته مرتبط با کار بابامه و من اونجا کار میکنم.

اگه بهم درست و حسابی حقوق ندادن شاید رفتم سراغ ادمینی که متاسفانه نمیدونم باید چیکار کنم و با اینستا هم قهرم چون دوست بدیه فکرش رو بکن هر دفعه من رو معتاد خودش میکنه، کل تایم روزم رو از دست میدم.

°۰○غرق شدن○°۰

احساس غرق شدن دارم.

امروز دوباره مثل همیشه ناراحتم.

داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر خوب تحمل کردم و هنوز زندم، تا الان به زور اومدم. هر وقت صدای نفس هام رو می‌شنوم با خودم میگم که چقدر دیگه قراره این زندگی ادامه پیدا کنه؟

هنوز خیلی زندگی نکردم، هنوز خاطره خاصی از زندگیم ندارم، هنوز بچه ای ندارم و هنوز از این خونه بیرون نرفتم ، از پدر و مادرم جدا نشدم اما خیلی سخته خیلی خیلی سخته...

من آدم حساسی واسه این دنیا کثیف بودم، من آدم حساسی واسه این دنیا هستم، خواهم بودش رو نمیدونم.

خدایا مگه من چی کمتر از دختر های دیگه دارم که من باید این همه رنج رو تحمل کنم و فقط من باید این‌قدر حساس باشم.

میدونم بدبخت تر از من تو این دنیا هست ولی خوشت بخت تر از من هم هست.

چرا من از اون دسته از خوشبخت ها نیستم؟

شاید چون خودم میخوام ناراحت بمونم.

مردم غرق علاقشون میشن، من غرق ناراحتی هام.

شاید چون نمیدونم به چی علاقه دارم.

موقعيت

موقعیت:

الان 4:30 و من ساعت ۱۰ امتحان شیمی دارم.

😭😭😭😭😭😭

...

چرا برای چیزهایی که بیشتر تلاش می‌کنی کمتر میرسی؟

مرگ در برابر آشوب

سلام.

تاحالا حس کردید که خیلی بی‌عرضه‌اید یا به درد نخور و دیگران فکر کنن دنبال بهونه برای از زیر کار در رفتنی که اینطوری رفتار می‌کنی.

وقتی حس می‌کنی که گند زدی و هیچ راهی بزای درست کردنش وجود نداره در صورتی که ممکنه داشته باشه اما بازم نمی‌خوای خودت رو قانع کنی. دلت میخواد تنها باشی یا کاری که بهت آرامش میده رو بکنی ولی توی ماموریت یه مسئولیت بزرگ گیر افتادی که اگه اینم گند بزنی، دوبرابر توی اون آشوب گیر می‌افتی.

تو میدونی دنیا به آخر نرسیده ولی این آشوب یقه‌ات رو گرفته.

اینجور وقت‌ها دلم می‌خواد به تنها چیزی که فکر کنم مرگ باشه چون ته همه غصه های ما آدم ها مرگه...

چه بازنده، چه پیروز

چه موفق، چه شکست خورده

چه فقیر، چه پولدار

و کلی《چه》های دیگه.

مرگ عادلانه‌است و آرومت میکنه چون این نیز بگذرد.

تا حالا فکر می‌کردید که فکر کردن مرگ چقدر در برابر آشوب کمکت میکنه و میتونه تو و به بیخیال ترین و آسوده ترین آدم توی دنیا تبدیل کنه!

امیدوارم فهمیده باشید که من راجع‌به فکر کردن به خودکشی حرف نمی‌زدم.

داشتم راجع‌به خوبی وجود مرگ حرف میزدم. من یکی که اصلا دلم نمی‌خواد ۱۰۰ سال زنده باشم.

زندگی خاکستری

خاکستری چی؟

یه رنگ خنثی نه سیاه سیاه نه سفید سفید.

مثل زندگیه همه ما ها، خاکستری خاکستری.

ای کاش زندگی انقدر ساده نبود. ای کاش مثل کتاب داستان‌ها بود. هر کس داستان خودش، یکی کتاب عاشقانه و رمانتیک، یکی کتاب جنایی، یکی کتاب کلاسیک، یکی داستان موفقیتش و زندگی پر فراز و نشیبش و....

ای کاش توی همه داستان ها توی ایران بدنیا نیومده بودیم، عمو هامون اموال بابا هامون رو بالا نکشیده بودم(یا دایی‌هامون هرکی از اعضای خانواده)، همه فقیر نبودیم، همه زیر سایه ترس و استرس زندگی نمی‌کردیم، همه یه رنگ نبودیم، هر چی دوست داشتیم می‌پوشیدیم و می‌خوردیم و تفریح میکردیم، هر چقدر که میتونستیم کتاب میخریدیم یا هر چی که دوست داشتیم.

ای کاش داستان همه داستان نرسیدن و نامهربونی روزگار نبود.

Archive