تیک‌تیکِ طلایی

توی چالش امروز می‌خوام دربارهٔ «ساعت» بنویسم.

قبلش می‌خوام تصویری از ساعت اتاقم بهتون بدم. یه لحظه چشم‌هاتون رو ببندید و تصورش کنید. حتی می‌تونید ساعت خونهٔ خودتون رو تصور کنید.

ساعت من نوید از یک جمله معروف می‌ده:

《وقت طلاست!》

ساعت کاملاً طلایی من، با دوازده عدد مشکی روی صفحهٔ طلایی، مدام تیک‌تاک می‌کنه.

تصورش کردی؟

خوبه!

تنها چیزی که شاید فکر کنی از ساعت طبق میل توئه، همین صدای تیک‌تاکشه. چون با صدای توی سرت هماهنگ می‌شه.

می‌تونی وادارش کنی باهات حرف بزنه.

سَ(تیک).لام(تاک).خو(تیک).بی(تاک).

اما بعد از اون، دیگه نمی‌تونی ساعت رو وادار کنی چیز بیشتری بهت بگه. چون تا وقتی داری فکر می‌کنی، ساعت ده تا تیک‌تاک ازت جلوتر رفته.

انگار عقربه‌هاش دونده هستن؛ مسابقه شروع شده و باید هرچه سریع‌تر حرکت کنن تا دوباره به نقطهٔ شروع خودشون برگردند.

عمر ما آدم‌های فانی انگار دست سه عقربه‌ست: ثانیه‌شمار، دقیقه‌شمار، و ساعت‌شمار.

اگر موجودی افسانه‌ای بودیم، وقت تلف کردن شاید اصلاً معنی نداشت.

موقع امتحان‌های ترم، صدای تیک‌تاک بیشتر از هر چیزی روی اعصابم می‌ره و تمرکزم رو می‌گیره.

صبح‌ها با استرس بیدار می‌شم و اولین چیزی که نگاه می‌کنم، ساعته.

فقط برای جواب دادن به یک سؤال:

«می‌خوای با ادامهٔ این زندگیِ کوتاه چیکار کنی؟»

بعد از رختخواب بلند می‌شم و هر روز جوابم یکیه:

«نمی‌دونم.»


چالش 2: یک شی‌ء معمولی در اتاق. ⭐️⭐️☆☆☆☆

ممنون که تا این بخش از چالش با من همراه بودید.⏰️💙

امیدوارم دوست داشته باشید.🦋

Archive