هنداونه‌های(مشکلات) بزرگ سال کنکور!

سلام و وقت‌ بخیر.

قرار بود دیگه طولانی ننویسم ولی یه اتفاقی افتاده!

چه اتفاقی؟

مهمون داریم.

تا قبل از اینکه مهمون داشته باشیم، مشکلم این بود که کجا درس بخونم؟!

از وقتی که تخت عضوی از خونه ما شده اتاق من بیست‌وچهار ساعته اشغاله.

مامان در طول روز چهار ساعت می‌خوابه!

به جان تو.

تازه آخرش معتقده که اصلا نداشتیم، بخوابه.

بابا که استاد خوابیدن‌های زیر خط ثانیه‌ست!

بگی فوت...وسط ف خوابش برده.

با کتابام اسباب کشی می‌کنم میام هال خونه، بعد دوباره اسباب کشی می‌کنم میام اتاقم.

درس می‌خونم یه ربع استراحت می‌کنم...

در اتاق باز میشه خواهر فسقلی وارد میشه.

بهش میگی برو بیرون، مامان میگه خب تو که درس نمی‌خونی بیست‌وچهار ساعته نمیشه که اتاق در اختیار تو باشه!

بعد بابام میره منبر که آره من یه دوست داشتم سال کنکور خودش رو توی اتاق زندانی کرده بود.

خدااااااااااا!

حالا که فقط چهار روز تا امتحان‌های نهایم مونده...

ما مهمون داریم.

من با سروصدا مشکلی ندارم چون دارم توی یه خانواده پر از سروصدا زندگی می‌کنم ولی مهمون‌هایی که مشرف شدن ، اصلاً...

ولش کن.

فقط واقعا دلم می‌خواد گریه کنم.

شما حساب بکن، من حتی قبل از تخت هم این داستان رو داشتم.

خانواده من از هیچ تفریح خودشون نگذشتن.

به علاوه اینکه ما یه خانواده پنج نفری هستیم که دو تا اتاق بیشتر نداریم.

یکی از این اتاق‌ها اونقدر سرده که شوفاژ حریفش نمیشه و مجبوریم توی پاییز و زمستان درش رو ببندیم‌.

من مدام بین این دوتا اتاق درحال کوچ کردن بودم.

وضعیتم به عنوان یه کنکوری، مثل《با یه دست صدتا هندونه بردار》می‌مونه!

خدانگهدار.

Archive