کاغذ افکارم رو بخون!

خانه کاغذیِ من خانه کاغذیِ من خانه کاغذیِ من

حس مالکیت

پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۳ 23:42 ~ دختری از خانهٔ کاغذی

سلام

یه روز که داشتم میرفتم باشگاه توی راه سه تا گربه دیدم که چشم های سبز قشنگی داشتن هر سه تاشون شبیه هم بودن.

خلاصه من این لعنتی ها رو ناز کردم و همون جا حس مالکیت روشون پیدا کردم. بعد جالب اینجاست که من اصلا گربه دوست نداشتم من سگ دوست داشتم اونم از اون سگ وحشی ها.

جالب ترش اینکه من معتقد بودم که حیوان خونگی داشتن خوب نیست چون وابستگی خوب نیست. بالاخره یکی از ما زودتر از اون یکی میمیره.(البته ما ممکنه عزیزامون هم از دست بدیم پس فرق نمیکنه چون تو همچین دامی افتادیم)

میدونستم اگه از مامان اجازه بگیرم یه گربه از تو کوچه بیارم خونه اجازه نمیده و میدونستم اگه بدون اجازه این کار رو کنم خودم و گربه رو با هم شوت میکرد بیرون.

خلاصه بابا هم موافقت نکرد و باورم نشد بابت همچین چیز کوچیکی گریه کردم. من برای اینجور چیزا گریه نمیکنم.

تنها چیزی که میدونم اینکه یا اون روز برای اولین بار خودم بودم یا اصلا اون روز خودم نبودم.

یا شاید هم فقط پیش میاد، نه؟

قالب طراحی شده توسط : استلا ★ Stella