دارم خرد می‌شم.

سلام.

من این روزها یه حسی دارم که تا این حد تجربه‌اش نکرده بودم.

همیشه روزهایی برای من بودن که چیزی اونطور که باید اتفاق نمی‌افته.

روز های خیلی کمی برای من وجود دارن که درست پیش بره.

وقت‌های خیلی کمی اتفاق می‌افته من خوشحال باشم ولی این روزها همه چیز بدتره.

احساس می‌کنم انگار این دنیا مال من نیست.

این کنکور مال من نیست.

این مسیر مال من نیست امّا دارم طی‌اش می‌کنم.

انگار خدا داره به من می‌فهمونه که تمام اون چیزهایی که به خاطرش زندگی می‌کنم و می‌جنگم برای من نیستن.

مشکل اصلی اینه که جا زدن هم مال من نیست‌.

من نمی‌تونم از این مسیر جا بزنم.

اونقدر خستم که نمی‌تونم درست تشخیص بدم که الان دقیقاً دارم چیکار می‌کنم.

احساس می‌کنم خدا می‌خواد فقط سر راه من مانع بزاره و من همینطوری هم به خاطر وضعیت مالی خانوادم باید نسبت به بقیه بیشتر تلاش کنم.

بعد خدا کار رو برام از قبل هم سخت‌تر می‌کنه.

پس هر چقدر که تلاش می‌کنم همونی هستم که بود، نه بیشتر؛ بلکه حتی گاهی کمتر.

من دوست ندارم همه چیز رو به خدا بچسبونم ولی این همه درد...

من خودم که دوست ندارم درد بکشم.

نمی‌دونم، هیچی نمی‌دونم.

فقط می‌دونم این انصاف نیست.

این قبول نیست.

حداقل یک‌خورده کمکم کن.

Archive