سلام
دیدید میگن آدم سرد و بی احساس...
اون آدم منم. شاید اطرافیانم اصلا اینطوری فکر نکنن چون برام خیلی مهمه که با آدم ها مهربون و خوش برخورد باشم ولی متاسفانه حسی که بهشون میدم اینه که:
وای چقدر مظلومه.
جدی! یعنی برای منه. وای ممنون چقدر مهربون.
و چیزی که من میشنوم اینه که:
وای چقدر بیعرضه! نمیتونه از حق خودش دفاع کنه.
جدی! یعنی حاضری بدون هیچ خواستهای یا هدفی این رو بدی به من. چقدر راحت میشه ازت سوءاستفاده کرد.
اگه چیزی رو به کسی میدم برای اینکه هیچ حسی نسبت به اون چیز ندارم و به نفع منه که به کسی بدم که بهش نیاز داره یا اگه برام مهم نیست بجای صندلی جلو، صندلی عقب رو که مال یه قد کوتاهه عوض کنم. بخاطره اینه که هم گوشام خوب کار میکنه هم قدبلند دارم و اگه عقب بشینم لازم نیست هی خم شم یا کنار بشینم که اون پشتی ببنه. میبینید به نفع هر دومونه که جامون رو با هم عوض کنیم، بیشتر شبیه یه توافق میمونه، یه داد و ستد ولی دیگران که حاضر نیستن چیزی رو به کسی بدن مگر اینکه روش قیمت گذاشته باشن این کار رو خوبی من از روی دلسوزی، از خود گذشتگی و حماقت من میدونن.
و اما مظلوم بودن...
من آدم مظلومی نیستم، نه واقعا.
من فقط آدم ساکت و آرومی هستم (البته خودم اونطور که دیگران آروم میبینن، آروم نمیبینم) و دیگران این رو مظلومیت تعبییر میکنن در صورتی که هیچ ربطی نداره.
بیخیال بریم سر اصل مطلب:
خیلی وقت بود که هیچ حس شادی نسبت به هیچ چیز نداشتم. همیشه برام سوال بود...
یسری آدم ها چطور نسبت به کوچیک ترینها حس خوبی دارن که انگار مال این دنیا نیست یا بهتر بگم مال دنیای من نیست؟
من اونقدر درونگرام که وقتی ناراحتم یا حالم خوب نیست و مخصوصا دلم تنگ شده نمیفهمم و وقتی راجعبهش صحبت میکنم گریهام میگیره و تازه میفهمم که موضوع از چه قراره ولی از اونجایی که شناخت بیشتری از خودم پیدا کردم، میتونم تا حد زیادی تشخیص بدم مگر اینکه یه حس ناراحتی جدید نسبت به یه چیز جدید پیدا کنم، هیچ وقت نمفهمم و فراموش میشه شاید بگید اگه نمیفهمی پس چرا داری راجعبهش مینویسی؟ خب ماجرا داره من اهل خواب نیستم مثل یه جغد به قول هم سن و سالام من Batmanام. فکر کنم بهم میاد چون تنهای خسته هم یکی از لقب هامه. خب خلاصه این روزا میل زیادی به خواب دارم و بابا گفت حتما نارحتی که انقدر میخوابی(بابام وقتی ناراحت زیادی میخوابه)، از اونجاییام که شبیه بابامم پس بله! من ناراحتم پلی نفهمیدم چرا و فراموش شد.
تمام اینا رو گفتم که به یه نتیجه برسم که من الان خیلی حس خوبی دارم و یجورایی کوچیکترین چیز ها الان داره خوشحالم میکنه و از اون روز هاس که تعجب میکنم که:
من امروز خوشحالم!
چهارشنبه ۹ آبان ۱۴۰۳ | 13:41 | دختری از خانهٔ کاغذی
|