زندگی برام سخت شده!

سلام

قبلا میتونستم تحمل کنم ولی الان تحمل کردنم سخت شده.

درس خوندن سخت شده، شاد بودن، گریه کردن، خوش‌گذروندم و همه چیز های خوب سخت شده.

دلم می‌خواست ای کاش برم یه جای دور...

جایی که هیچکس به غیر از درخت‌ها و گنجشک‌ها نباشه.

باد با برخورد با برگ شاخه ها و گنجشک‌ها با صدای زیباشون

برام آواز بخونن.

جایی که تنهای تنها باشم و هیچ کس به غیر از من اونجا نباشه و فقط فقط به خودم فکر کنم.

تا حالا به کسی که بهت زل زده زل زدی؟

سلام🙃

شاید خیلی شنیده باشید که:

《به کسی که بهت زل میزنه، زل بزن》

ولی تا حالا کسی بهتون چراش رو نگفته.

خب من میگم چون خودم به کسی که بهم زل میزنه زل میزنم.

خیلی دلایل داره شایدم دلایل من با دلایل بعضی ها متفاوت باشه مثلا شاید به بعضی حس قدرت میده یا حس خفن بودن میکنن یا عصبانی میشن و لج میکنن ولی خب دلیل من اینه که فکر میکنم دلیل بهتری باشه و بیشتر اونایی که این کار رو میکنن درک کنن.

​​​​​​​​​​​​1.وقتی به کسی که داره بهت نگاه میکنه، نگاه کنی، سریع نگاش رو بر میگردونه و این باعث میشه که تو راحت کارت رو بکنی تا اینکه به این فکر کنی که: وااااای یه نفر داره نگام میکنه الان دارم هول میکنم.

2.اگه از رو نرفت و بازم بهت نگاه کرد، که چه بهتر! این یعنی تو به یه دوئل دعوتی. حتی اگر هم توی این دئل باختی بازم بهش فهموندی که دفعه بعد بهتره به من زل نزنی داداش یا عصبانی شدی از کارش یا چته چرا نگاه میکنی. یه نوع ارتباط چشمی برقرار میکنی که هر چقدر هم اون شخص پرو باشه، بازم روش تاثیر گذاره.

3.شاید اصلا با اون آدم به تفاهم رسیدی! ازش خوشت اومد. ببین بستگی داره. نباید حتما خوشت بیاد چون میشه مثل مورد 2 خیلی هم بدت بیاد.

​​​​​​​4.اگه اون آدم خیلی بد نگات میکنه به هر دلیلی لباسی که طبق میل اون نیست یا رفتارت، با زل زدن بهش، بهش میفهمونی اصلا به اون مربوط نیست که تو داری چیکار میکنی و به عبارتی سرت تو کار خودت باشه.

آره از هیچی نترسید به آدم هایی که بتون زل میزنن، زل بزنید.

هیچ اتفاق بدی هم قرار نیست براتون بیوفته مگه یه آدم اونقدر مریض باشه که عین اسکل‌ها بهت بگه: چرا داری نگاه میکنه؟

که جوابش میشه: خودت چرا به مو زل زدی تو زل بزنی من نزنم.

والا بخدا.

زندگی ساکت

سلام🤗

ما خونه شلوغی داریم و توش خیلی سر و صدا می‌کنیم زیاد هم باهم کار نداریم.

دلم یه خونه ساکت و تنها میخواد دلم میخواد هیچ کس غیر از من توش نباشه مثل وقتی که همه اعضای خانواده خوابن ولی تو بیداری.

دلم میخواد تو اون خونه با خودم حرف بزنم یا از سکوتش لذت ببرم.

تنهایی، از من گرفته شده

سلام

از وقتی که یادم میاد عاشق تنهایی بودم.

الان هم همین طور فقط یک دوره از زندگیم از تنهایی بیزار بودم، وقتی که دوست صمیمی که برای اولین بار پیداش کردم ازم فاصله گرفت. بعد در تنهایی که برای خودم ساخته بودم غرق شدم. فکر می‌کردم مسئله مهمی نیست اما بود و کسی بهم کمک نکرد.

نترسید! الان دیگه حالم کاملا خوبه.

دوباره تنهایی شده بودم و ازش لذت بردم اما خواهر کوچلوم بیدار شد و مامانم همین الان برگشت.

دلم می‌خواست بیشتر توی تاریکی اتاقم بشینم.

دلم می‌خواست بیشتر با خودم حرف بزنم.

دلم می‌خواست توی خیالاتم بمونم اما صدای خواهر کوچلوم، من رو از نقطه امنم بیرون آورد.

حساسیت راپونزلی

سلام🤗

من نمیدونم شما روی چه چیزی حساس هستید ولی من خیلی حساسم. شما چطور؟

من اگه کسی باهام تند حرف بزنه، ناراحت میشم در صورتی که این موضوع میتونه خیلی سریع فراموش بشه یا حتی خنده دار باشه مثل یه جوک.

برای من حساس بودن اینطوریه که من یه آدم ضعیفم که نمیتونم اونطور که میخوام تجربه کسب کنم و با آدم های مختلف، محیط های مختلف و چیز های مختلف آشنا بشم و برای اینکه اتفاق ناخوشایندی برام نیوفته، حقم اینه که توی خونه مثل راپونزل حبس شم تا دیگه دنیای بیرون به حساسیت درونم آسیب نزنه.

خب من نمیخوام اینطور باشه. من نمیخوام مثل یه پرنسس تو خونه حبس شم. دلم میخواد چیز هایی بیشتر از شمردن ترک دیوار رو تجربه کنم.

شما چی؟

دلتون میخواد شبیه راپونزل زندانی باشید؟

منم نمیخوام.

حالا سوال اینجاست...

چطور میتونم شبیه یه زندانی نباشم؟

نمیدونم چرا می‌خوام نماز بخونم

دوباره سلام

مامانم فردا میخواد بره قوم. براش خیلی خوشحالم چون همیشه از زیارت خوشش میاد و همیشه توی آرزو هاشه که بره مشهد یا کربلا.

بعد از مامانم برای خودم خوشحال بودم چون فکر می‌کردم قرار با خواهر و برادرم تنها باشم و اگه موفق بشم به عنوان یه خواهر بزرگ‌تر سر گرم‌شون کنم، میتونم تنهای تنها باشم.

حالا شاید بگید چرا خوشحال بودی و یا حتی یه سوال متفاوت که چرا اصلا میخوای تنها باشی.

خب پاسخ سوال اول: چون بابا میمونه خونه و بابا اصلا طاقت نداره که توی خونه تنها باشه و هر کی بره سی خودش.

پاسخ سوال دوم: من عاشق تنها بودنم. تو تنهایی چیزایی به ذهنت میرسه که توی شلوغی اصلا نمیتونی بهش فکر کنی و عملشم نمیکنی چون چند تا چشم بالا سرته.

تنهایی چیزیه که نیاز نیست برای ارتباط برقرار کردن خودتو هم رنگ صحبت های چرت و پرت مردم کنی. چرت پرت هایی مثل روتین روزانش، کی بنظرش خوشکله، کی بیشترین و کمترین وایب رو داره، چند تا خواهر برادر داری، وقتی کوچیک تر بودیم اسم تک تک خاله ها و عمو هامونم می‌گفتیم که اصلا یادمون نمیمونه.

از همه بهتر اینه که توی تنهایی نیاز نیست بابات هر کاری که میکنی جواب پس بدی و یا توضیح بدی.

حس استقلال میکنی اینکه وقتی تنهایی مجبوری اتاقت رو تمیز کنی یا بهم بریزی. اینکه میتونی چیزی که ازش خوشت نمیاد رو عوض کنی. همه چی اینطوریه که تو میخوای.

شاید باورتون نشه اگه بگم تنهایی باعث میشه کار های مفیدی کنید که همیشه بابت انجام ندادنش سرزنش شدید. آخه همیشه چون یه نفر هست ناخودآگاه اون کار رو انجام نمیدیم و محولش می‌کنیم به مامانا یا هرکسی. تو تنهایی هیچ ترسی نیست که دیرتر انجامش بدی یا زود تر.

میتونی هر دیونه بازی ای رو انجام بدی.

من هر وقت خوشحال میشم، تعجب میکنم.

سلام

دیدید میگن آدم سرد و بی احساس...

اون آدم منم. شاید اطرافیانم اصلا اینطوری فکر نکنن چون برام خیلی مهمه که با آدم ها مهربون و خوش برخورد باشم ولی متاسفانه حسی که بهشون میدم اینه که:

وای چقدر مظلومه.

جدی! یعنی برای منه. وای ممنون چقدر مهربون.

و چیزی که من می‌شنوم اینه که:

وای چقدر بی‌عرضه! نمیتونه از حق خودش دفاع کنه.

جدی! یعنی حاضری بدون هیچ خواسته‌ای یا هدفی این رو بدی به من. چقدر راحت میشه ازت سوءاستفاده کرد.

اگه چیزی رو به کسی میدم برای اینکه هیچ حسی نسبت به اون چیز ندارم و به نفع منه که به کسی بدم که بهش نیاز داره یا اگه برام مهم نیست بجای صندلی جلو، صندلی عقب رو که مال یه قد کوتاهه عوض کنم. بخاطره اینه که هم گوشام خوب کار میکنه هم قدبلند دارم و اگه عقب بشینم لازم نیست هی خم شم یا کنار بشینم که اون پشتی ببنه. می‌بینید به نفع هر دومونه که جامون رو با هم عوض کنیم، بیشتر شبیه یه توافق میمونه، یه داد و ستد ولی دیگران که حاضر نیستن چیزی رو به کسی بدن مگر اینکه روش قیمت گذاشته باشن این کار رو خوبی من از روی دلسوزی، از خود گذشتگی و حماقت من میدونن.

و اما مظلوم بودن...

من آدم مظلومی نیستم، نه واقعا.

​​​​​​​من فقط آدم ساکت و آرومی هستم (البته خودم اونطور که دیگران آروم می‌بینن، آروم نمی‌بینم) و دیگران این رو مظلومیت تعبییر میکنن در صورتی که هیچ ربطی نداره.

بیخیال بریم سر اصل مطلب:

خیلی وقت بود که هیچ حس شادی نسبت به هیچ چیز نداشتم. همیشه برام سوال بود...

یسری آدم ها چطور نسبت به کوچیک ترین‌ها حس خوبی دارن که انگار مال این دنیا نیست یا بهتر بگم مال دنیای من نیست؟

من اونقدر درونگرام که وقتی ناراحتم یا حالم خوب نیست و مخصوصا دلم تنگ شده نمی‌فهمم و وقتی راجع‌بهش صحبت میکنم گریه‌ام میگیره و تازه می‌فهمم که موضوع از چه قراره ولی از اونجایی که شناخت بیشتری از خودم پیدا کردم، می‌تونم تا حد زیادی تشخیص بدم مگر اینکه یه حس ناراحتی جدید نسبت به یه چیز جدید پیدا کنم، هیچ وقت نم‌فهمم و فراموش میشه شاید بگید اگه نمی‌فهمی پس چرا داری راجع‌بهش می‌نویسی؟ خب ماجرا داره من اهل خواب نیستم مثل یه جغد به قول هم سن و سالام من Batmanام. فکر کنم بهم میاد چون تنهای خسته هم یکی از لقب هامه. خب خلاصه این روزا میل زیادی به خواب دارم و بابا گفت حتما نارحتی که انقدر میخوابی(بابام وقتی ناراحت زیادی میخوابه)، از اونجایی‌ام که شبیه بابامم پس بله! من ناراحتم پلی نفهمیدم چرا و فراموش شد.

تمام اینا رو گفتم که به یه نتیجه برسم که من الان خیلی حس خوبی دارم و یجورایی کوچیک‌ترین چیز ها الان داره خوشحالم میکنه و از اون روز هاس که تعجب می‌کنم که:

من امروز خوشحالم!

عشق💘

میگن آدم ها بدون عشق می‌میرند.

خب من زندم و خیلی خوشحال، البته فعلان.

شاید آدم ها بدون عشقشون یا همون معشوقی که دارن می‌میرند.

نمیدونم، چیزی راجع‌به عشق نمیدونم ولی انگار یه چیزی تو زندگیم کمه انگار یه معشوق میخواد.

و مطمئنم اون معشوق انسان و یا حتی آسمانی نیست. اون چهار شونه با مو های فر‌ِ مشکی و چشم های مشکی هم نیست. اون خدا نیست.

اون خواسته های یه آدم مو فرفری، چشم قهویی و مهربونه.

《خواسته های من》

دلم میخواد عاشق خواسته هام باشم اما مشکل اینجاست اصلا نمیدونم چی میخوام، چی میخوای؟ نمیدونم.

هر کاری رو شروع میکنم و توش موفق میشم برای ادامه ازش خسته میشم. بزار مثال بزنم:

مثل شاهی که بعد از چند سال حکومت موفق از حکومت خسته میشه و کشورش رو ترک میکنه میره به یه نا کجا آباد.

و یا مثل فیلم {ویل هانتینگ خوب} پسره یه نابغه بود. به قول خودش کتابی مثل شیمی که برای بقیه عذابه برای من مثل پیانو زدن تو (دختره)میمونه اما اون نخواست کشف علمی کنه، نخواست ادامه بده و رفت دنبال دختره.

من یه شاه و یه نابغه نیستم ولی تا حد زیادی فکر می‌کنم، مثل اونا وقتی تو یه کاری موفق میشم، آخرش ول میکنم و میزنه به سرم و تا الان این اتفاق برام افتاده.

دلم می‌خواد حس ونگوگ رو تجربه کنم. اینکه چونان حسی به نقاشی هاش داشت که سال ها زندگیش رو صرف اون کرد و آخرم بدون هیچ دست آوردی مرد، بدون هیچ همسری چون معشوقه‌اش نقاشی هاش بود و سختی رو بخاطر نقاشی هاش پذیرفت . اون عاشق نقاشی بود.

می‌خوام همچین عشقی رو تجربه کنم .

دقت کردید

سلام

دقت کردید هیچ چیز زندگی جالب نیست.

نه اتفاق جالبی، نه چیز هیجان‌انگیزی و نه کار باحالی.

یه جورایی همیشه تکراریه. معمولا میگن برای یه بچه ایی مثل من خیلی زوده که بخواد از این حرف ها بزنه ولی خب چیکار کنم وقتی واقعا اینطوریه من که انتخابش نکردم چون یه بچم و اکثراً اختیار هیچ کجا از زندگیم رو ندارم.

پس فکر کنم طبیعی باشه که احساس تکراری بودن میکنم.

اما امروز حالم خوبه. چون به همه کارام میرسم هنوز تمومش نکردم ولی میرسم.

دلم میخواد بگم شاغلم و درس خوندن یه نوع کاره ولی چه حیف که بابتش بهم پول نمیدن وگرنه اکثر اختیار زندگیم دست خودم بود...

چون یه آدم مستقل به حساب میومدم.

خدافظ

Archive