سلام، به خانهٔ افکار کاغذی خوش آمدید.🌷
درِ خانهٔ کاغذیِ من همیشه به روی مهمانهایش باز است.♥︎
درِ خانهٔ کاغذیِ من همیشه به روی مهمانهایش باز است.♥︎
سلام، سلام.
فقط میخوام بگم که میدونم که وبلاگم شبیه گذشته نیست!
یعنی من اینجا فقط افکارم رو مینوشتم ولی خب هویتهای دیگهای هم پیدا کرد.
دلیلش این بود که توی روزهای امتحان نمیخواستم زیاد افکارم رو شلوغ کنم و چیزهایی هم که گذاشتم برای سرگرم شیم.
پنچ روز دیگه تا پایان امتحاناتم مونده.
شاید وقت نکنم چیزی بزارم چون دوتا امتحان آخرم خیلی مهمه.
البته بعد امتحانات دباره خونه کاغذی برمیگرده به حالت قبلی خودش، یعنی نوشتن افکار.
شاید دوباره چالش گذاشتم.
هوووووورا!
خب دیگه فعلاً.
امروز قرار بود روز خوبی باشه...
امّا نبود!
روز بدی بود.
ای کاش اختیار زندگیم دست خودم بود.
اینطوری امروزم خراب نمیشد.
روزهای کمی خراب میشد.

The Wind That Shakes the Barley●
یا《باد در مرغزار میوزد》
این فیلم یک اثر تاریخی-جنگی است.
فیلم در طبیعت زیبای ایرلند آغاز میشود و در زشتیِ سیاست به پایان میرسد.
داستان بیشتر حول دو برادر میچرخد...
یکی از آنها در ابتدا مخالف خشونت است، اما اتفاقات تلخ، هر دو را به مبارزه برای آزادی ایرلند میکشاند.
فیلم خیلی خوبیه.
امیدوارم ببینید و بدونید که با وجود پایان تلخش...
ایرلند در نهایت یک جمهوری مستقل تشکیل داد.

سلام. دوست دارم زودتر امتحانات و کنکور تموم بشه. بعد برم توی کتاب قصهها. همون کتابایی که به تو چیزی رو میدن که هیچ چیزی نمیتونه بهت بده... زندگی کردن یه دنیای جدید. یه آدم جدید. یه افکار جدید. نویسنده افکار خودش و شخصیت های کتابش به شما هدیه میده. البته شاید فکر کنید هدیه نیست و پولی براش پرداخت شده! خب حق با شماست ولی بیشتر کسانی که من میخوام کتابهاشون رو بخونم، خیلی وقته که با این دنیا و مادیاتش وداع کردن. پس یه نوع هدیه برای نسل ما حساب میشه. من درباره نویسندههایی خوندم که اسکناسهای سبز رنگ، سکههای نقرهای رنگ و طلایی رنگ تأثیر برای نوشتن توی زندگیشون نداشته. نویسندگانی آمدند تا چیزی به ما یاد بدهند؛ چیزهایی که کسی به آنها یاد نداد. حالا حیف نیست که به راحتی از کنارشون رد بشم و کتاب نخونم؟
مشکل ما مردم این است که گمان میکنیم برای ما ناجیای وجود دارد.
درحالی که هیچکس، جز خودِ ما، نیست.
سلام، سلام.
بازی دیشب حوصلهام رو سر برد واقعاً، ولی اشکالی نداره.
بازی بود دیگه، امّا...
آرژانتین باخت.
مسی هم رفت.
فقط اونجا که یهسری از مجریها با امید میگن:
《شاید این آخرین حضور مسی در جام جهانی باشه!》
اسپانیاییها خوب بازی کردن و حقشون بود.
تبریک به اونایی که طرفدار اسپانیا بودن.
وقتی تیمی که دوست داری میبره ویا گل میزنه، خیلی حس خوبیه.
من به لطف مسی فقط یبار تجربش کردم.
(من تازه فوتبالی شدم و فقط پنج تا بازی دیدم.)
بازم تجربهش میکنم.
امیدوارم شما هم تجربه کنید.
خدانگهدار... مسی ، رونالدو و نیمار.🤍⚽️
سلام.
از دست خودم خیلی ناراحتم.
بیشتر از اینکه نمیتونم از دست خودم عصبی و کلافه باشم، ناراحتم.
همش خودم رو بابت گذشتهها سرزنش میکنم و هیچ کمکی نمیکنه.
دیونه شدم از بس سر خودم غر زدم.
خیلی دوست داشتم از اون آدمهایی میبودم که توی هر شرایطی به خودشون اعتماد میکردن.
حتی امیدوارم که در آینده باشم.
نمیشه گفت آدم مورد اعتمادی نیستم، چون هستم.
پس میشه به آدم با اعتمادبهنفس تبدیل شم.
فعلاً که بعضی وقتها به خودم یه آزارهایی میرسونم، خودم ازش تعجب میکنم چون اصلاً نیاز نیست اینطوری خودم رو اذیت کنم.
اگه بخوام وضعیتم رو تشبیه کنم...
مثل آبیام که میخونه سنگ رو سوراخ کنه، امّا خودش باور نداره.
مثل همیشه سلام.
این روزها اتفاقهایی افتاد که باعث شد فکر کنم به این دنیا تعلق ندارم.
انگار که یه فرشته من رو همینطوری از دستش رها کرده و به این دنیا سپرده.
خب شاید هرگز نظرم درباره این موضوع تغییر نکنه.
من هیچوقت به این دنیا و آدمها تعلق نداشتم.
روی آسمانها معلق بودم که یهو وجودم رو روی زمین حس کردم.
بازم این زمین لعنتی!
روی زمین خیلی خوب نبود.
تقریباً هر اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد.
وقتی فکر میکردی:《بدتر از این دیگه نمیشه》، شد.
دوتا فوتبال بیشتر نگاه نکرده بودم و هر تیمی که توی فوتبال دوست داشتم ببره، باخت.
پرتغالیهای احمق.
نروژیهای احمقتر از اون که از پرتغال درس عبرت نگرفتن.
بازی آخر منتظر یه برد بودم...
شانس منه، تازه فوتبالی شدم.
دیگه ناامید شده بودم که یهو دوباره پاهام رو روی هوا احساس کردم و یه صدایی شنیدم که متعلق به من و بابا بود...
گُــــــــــــــل!
دو تا گُل شیرین از جنگجویان آرژانتین.
آرژانتین برد.
امتحان امروز رو خوب دادم و دیگه دلیل برای خوشحالی ندارم.
این خوشحالی، بعد از این چند ماه اتفاقات بد و این چند روز حس افتضاح، بدک نبود.
امّا فرشتهها هنوز به من بدهکارند.
شاید چیز بعدی که بتونه خیلی خوشحالم کنه، پیدا کردن سوال همیشگیم باشه...
《من کیم؟》
.
.
.
نمیدونم.
فقط میدونم هجده ساله که جوابی دریافت نکردم.
همین، خدانگهدار.
،
امروز چیزی به ذهنم نرسید بنویسم.
پس فیلم معرفی میکنم.
اگه انجمن شاعران مرده رو دیده باشید، حتماً از ویل هانتینگ نابغه هم خوشتون میاد.
The good Will Huntin●
درباره یه پسر فقیره که در واقعیت نابغهای در لباس یک نظافتچی هست.
اگه انجمن شاعران مرده رو ندید، اشکالی نداره...
دوتاش رو ببینید.
