روزهای کاغذی در آینده.

سلام، سلام.

فقط می‌خوام بگم که می‌دونم که وبلاگم شبیه گذشته نیست!

یعنی من اینجا فقط افکارم رو می‌نوشتم ولی خب هویت‌های دیگه‌ای هم پیدا کرد.

دلیلش این بود که توی روزهای امتحان نمی‌خواستم زیاد افکارم رو شلوغ کنم و چیزهایی هم که گذاشتم برای سرگرم شیم.

پنچ روز دیگه تا پایان امتحاناتم مونده.

شاید وقت نکنم چیزی بزارم چون دوتا امتحان آخرم خیلی مهمه.

البته بعد امتحانات دباره خونه کاغذی برمی‌گرده به حالت قبلی خودش، یعنی نوشتن افکار.

شاید دوباره چالش گذاشتم.

هوووووورا!

خب دیگه فعلاً.

تو هم با من موافقی؟

امروز قرار بود روز خوبی باشه...

امّا نبود!

روز بدی بود.

ای کاش اختیار زندگیم دست خودم بود.

اینطوری امروزم خراب نمی‌شد.

روزهای کمی خراب می‌شد.

معرفی فیلم داریم، مهمون‌های کاغذی!

The Wind That Shakes the Barley●

یا《باد در مرغزار می‌وزد》

این فیلم یک اثر تاریخی-جنگی است.

فیلم در طبیعت زیبای ایرلند آغاز می‌شود و در زشتیِ سیاست به پایان می‌رسد.

داستان بیشتر حول دو برادر می‌چرخد...

یکی از آن‌ها در ابتدا مخالف خشونت است، اما اتفاقات تلخ، هر دو را به مبارزه برای آزادی ایرلند می‌کشاند.

فیلم خیلی خوبیه.

امیدوارم ببینید و بدونید که با وجود پایان تلخش...

ایرلند در نهایت یک جمهوری مستقل تشکیل داد.

میراث کاغذی

سلام. دوست دارم زودتر امتحانات و کنکور تموم‌ بشه. بعد برم توی کتاب قصه‌ها. همون کتابایی که به تو چیزی رو می‌دن که هیچ چیزی نمی‌تونه بهت بده... زندگی کردن یه دنیای جدید. یه آدم جدید. یه افکار جدید. نویسنده افکار خودش و شخصیت های کتابش به شما هدیه میده. البته شاید فکر کنید هدیه نیست و پولی براش پرداخت شده! خب حق با شماست ولی بیشتر کسانی که من می‌خوام کتاب‌هاشون رو بخونم، خیلی وقته که با این دنیا و مادیاتش وداع کردن. پس یه نوع هدیه برای نسل ما حساب میشه. من درباره نویسنده‌هایی خوندم که اسکناس‌های سبز رنگ، سکه‌های نقره‌ای رنگ و طلایی رنگ تأثیر برای نوشتن توی زندگی‌شون نداشته. نویسندگانی آمدند تا چیزی به ما یاد بدهند؛ چیزهایی که کسی به آن‌ها یاد نداد. حالا حیف نیست که به راحتی از کنارشون رد بشم و کتاب نخونم؟

Archive