شعر شهریار

دلم می‌خواد اون شعر از شهریار رو ‌که حفظ کرده بودم اینجا بنویسم.

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

★☆★

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟

★☆★

عمر ما را مهلت امروز و‌ فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟

★☆★

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

★☆★

وه که این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

★☆★

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

★☆★

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا؟

★☆★

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

★☆★

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر

این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا؟




Daily
Archive