یک خاطره

امروز یهو ذهنم رفت به یه خاطره قدیمی.

یه همسایه داشتیم که بالای ما می‌شست.

اسم دخترشون که یه سال از من بزرگترشون بود؛ نمیدونم:

پارمیس، پارمیدا یه همچین اسمی داشت.

ما میگیم پارمیس.

ما مدیر ساختمان بودیم و هنوزم هستیم قضیه مال ۷ سال پیشه.

اون می‌گفت:

میخوام یه دوست صمیمی داشته باشیم که اون بیاد خونمون و من برم و همه چیز رو بهم بگیم.

خب دوستی من و اونم این شکلی بود!

چرا باید چیزی و می‌خواست که داره.

گفتم:

خب منم دیگه!

گفت:

نه همسن باشیم.

(نه باهم توی یه کلاس باشیم)

انگار 30 سال از من بزرگتره!

ما باهاشون رفت و آمد خانوادگی داشتیم.

خانواده من باید هر روز اسم تمام افراد ساختمان به علاوه مبلغ و... رو مینوشتن.

چرا هر روز؟!

چون یکی هر شب کاغذ رو می‌کند و ما نمی‌دونستیم کار کی.

ماشینمون رو پنچر می‌کردن.

آسانسور و لامپ هم خراب می‌کردن.

و جالب‌تر از همه اینا این بود که افراد ساختمان حتی پول شارژ و برق رو به زور میدادن و خانوادم باید از جیب خودشون مایه می‌ذاشتن‌.

گذشت و ما یه شب که رفتیم بیرون شبش کمین کردیم که ببینیم کار کی؟

کار پدر پارمیس بود و خود پارمیس و مارد پارمیس.

مادرم رفت و کاغذ رو ازشون گرفت و دوستیمون قطع شد.

من ناراحت نبودم.

من از همه دوست هایی که مامان برام انتخاب کرده بود بی‌زار بودم.

مادر پارمیس به مامان من یک دفتر مربوط به غذا و مامان من به مادر پارمیس چند تا صندلی قرض داده بودن.

پارمیس توی مدرسه اومد و گفت:

به مامانت بگو دفتر مادرم رو پس بده.

گفتم باشه.

رفتم پیش مامان و اون گفت:

بگو با صندلی‌ها بیان پایین دفتر رو بهشون میدم.

خب باید اون خراب‌کارها اموال ما رو پس می‌دادن که ما با اطمینان اموال اونا رو پس می‌دادیم.

به پارمیس گفتم‌‌.

آخر مدرسه یهو یکی اومد جلوم و گفت:

چرا دفتر مادرش رو پس نمیدی دزد؟!

یه دوست بود برای پارمیس.

همه داشتن نگامون می‌کردن.

عصبانی شدم‌. حالا من دزدم!

گفتم:

صندلی‌هامون رو پس بده دفترش رو پس میگیره. می‌دونی دوست تو‌....

خواستم ادامه بدم که پارمیس شبیه آدم های بخشنده و آروم اومد و دوستش رو جمع کرد.

متقلب ترسیده بود دوستش بفهمه که چطور آدمایی هستن.

یه روز دیدم همون دختره با مادرش توی محله ما هستن.

《یه دوستی که بیاد خونمون.》

منم یسری آرزو ها کردم و هیچی.

من برای خودم آرزو نکردم.

برای مادر و پدرم.

تمام خواسته‌هام، خواسته‌های اونا بود.

ولی وضعیت اونا همیشه رو به نزول بود.

هیچ دوستی هم که آرزو کردم نداشتم.

الان حتی خانوادم هم به من به چشم یه آدم نگاه می‌کنن که هیچکاری براشون نمی‌کنم در صورتی که همه کار براشون کردم فقط راضی نمیشن.

Archive