عکسهای به یادآوری که فراموششون کرده بودم.


نمیدونم دقیقا چقدر گذشته ولی میدونم واسه پارسال بود.
فراموش کرده بودم!
من رفتم کتابخونه و از خودم پرسیدم:
چطور کسی دلش اومده، این کتابی که انقدر ازش تعریف میکنن رو اهدا کنه؟
بردمش خونه و خوندمش و وقتی به صفحه 269 رسیدم، فهمیدم که 7 صفحه از کتاب چاپ نشده.
خب یه جرقه اتفاق افتاد و باعث شد؛ من برای نادیده گرفتن هیولای درونم، تمام اون هفت صفحه رو با مداد بنویسم.
اگه ماجرای هیولای درون رو نمیدونی، باید بری پایینتر رو بخونی که مال خیلی وقت پیشه.
چیزی که الان اهمیت داره اینه که:
بعد از مدتها دوباره این عکسها رو دیدم و کنجکاو شدم!
خیلی کنجکاوم که چه کسانی این کتاب رو بعد من خونده؟
چه احساسی بهش دست داده؟
آیا به توصیه ستاره دارم☆بالای صفحه 269 عمل کرده؟
این سئوالها باعث میشه دلم بخواد برم کتابخونه و کتاب رو پیدا کنم و به سئوال اول و آخرم پاسخ بدم.
امّا سئوال وسطی چیزیه که هیچوقت کشفش نمیکنم.
حتی نمیدونم که دلم میخواست جاش باشم یانه؟