توی این دنیای کاغذی (افکارهای تایپ شده) چی می‌گذره؟!

توی این دنیا که زیاد ازش نوشتم...

سئوال های فراوان

خاطرات خوب‌وبد

مسئله های حل نشده

صحنه‌سازیی که هیچوقت به حقیقت نپیوست‌

و خیالات محال و امکان‌پذیر

توی این دنیا خیلی چیزها می‌گذره.

گاهی اوقات سرم از شدت سیم‌پیچی‌هاش به درد میاد!

(منظورم فکرهای درهم و برهمه)

البته الان دیگه خوب یاد گرفتم گره‌هاش رو باز کنم.

نوازشش کنم و بگم:

تو تمام سعی‌ خودتو کردی.

تو منظوری نداشتی.

تو بد نیستی.

اگه اینطوری بودی فلان روز، فلانی ازت تعرف عکسش رو نمی‌کرد.

اگه اونطوری بودی فلان روز، فلان کار رو نمی‌کردی.

خدایا!

اینا همش خیاله.

اینا توی عمل امکان‌پذیره، نه تو خیالت.

من می‌تونم!

مهم‌ترین کلمه ای که توی ذهن من می‌گذره...

من می‌تونم یا نمی‌تونم.

امّا الان تمام تمرکزم رو گذاشتم روی تونستن.

اینکه خیلی ها بدتر از من تونستن.

این روزها علاوه بر افکارم، احساساتمم گره خوردن.

شونه کردن بخش دوم سخت شده.

باز کردنش احتیاج به نرم کننده بیشتری داره.

من آدم احساساتی و قلب‌گرایی(اونایی که به اصطلاح به حرف دل‌شون گوش می‌کنند)نیستم.

امّا بی احساس هم نیستم.

احساس دلسوزیم خیلی بیشتر از بقیه احساساتم.

البته به احساس ضعف بخوام رو ندم.

امّا همیشه حرف مغزم رو ترجیح دادم.

من عقاید خاصی درباره قلب و مغز دارم.

معتقد که آدم ها باید هدف‌شون رو قلبی و عمل‌شون رو مغزی بگیرن.

بهش فکر کنی میفهمی، خیلی بهتر از چپ یا راست رفته.

(چپ یا راست=>طرف مغز یا قلب)

معمولاً به چیزی اهمیت نمی‌دادم.

به این مشهور بودم که هیچی براش مهم نیست.

الانم همینم ولی توی شرایط خاص تری گیر افتادم.

و تو این شرایط خاص هنوز یاد نگرفتم که چطور به احساساتم کمک کنم، تا پنهان‌شون کنم...

که کسی از ضعف های من سوءاستفاده کنه.

ولی بازم به نظر خودم توی این مورد، شکست خورده به نظر میام.

شاید شونه کردن احساساتم یه آزمونه که باید پیروز بیرو بیام.

شاید نه، حتماً!

همیشه استرس هام فیزیکی بروز می‌دن=> سردرد، یه حالت سوزش توی قلب که از استرس میاد، بی‌قراری بیشتر پاهام که باعث میشه بیشتر تکونش بدم، فکر وخیال های پر هیجان‌تر.

وقتی به حالت جسمانیم نگاه می‌کنم، می‌فهمم مریضم.

البته زیاد متوجه جسمم نیستم.

دکتر برای عفونت سرما خوردگی گفت: پا درد داری؟

گفتم: نه.

(دکترم تعجب کرد)

ولی حقیقت این بود داشتم و متوجه نشده بودم.

خب این یعنی باید از صفر برای این آزمون شروع کنم.

از خدا خواستم که احساساتم رو کمتر کنه ولی خودمم می‌دونم که این درست نیست.

امیدوارم که افکار و احساساتم سر و سامان بگیرن، برن سر خونه بخت!

بازم دستم در رفت، زیاد نوشتم.

Archive